خرید بک لینک
لبخندتمثل نورِ نرمِ غروبروی دلِ خسته‌ام می‌ریزد...و من،می‌نشینم کنار خیالِ توچای می‌نوشمبا مزه‌ی نگاهت.هزار باردر رؤیانوازشم کرده‌ایبا نرمی بسیار،انگار دست‌هایتزبانِ دل‌اندو می‌دانندکِی بایدروی شانه‌ام آرام بگیرند.گاهیاز میانِ سکوت و دوریصدای تو رامی‌شنومکه چیزی نمی‌گوید،اماهمه‌چیز رادر دلم می‌چیند.تو را نداشتنچیزی‌ستمیان بودن و نبودن—نه آن‌قدر دورکه فراموشت کنم،نه آن‌قدر نزدیککه بی‌تو سر کنم.و من،هر شببا خیال توخواب رانوازش میکنم

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

تو،
چون Krankenschwester،
خواهرِ بیمار،
بی‌وقفه دست به دست درد می‌دهی،
بی‌آن‌که شکوه کنی،
بی‌آن‌که چشم بدوزی به فردا.

پرستارِ شب‌های بی‌خواب،
سایه‌ای مهربان که آرامش می‌آورد
به قلب خسته‌ی برادرت.

و من،
می‌بینم آنچه نمی‌گویی،
و می‌دانم
تو فراتر از معلمی،
فراتر از کلمات،
قهرمانِ خاموش و بی‌ادعا.

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ساعت 12:8 نويسنده اميد اميدي |

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ساعت 22:32 نويسنده اميد اميدي |

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

عشقی دیگر را پس از سالها باز به نهانخانه خیالی ام خواهم سپرد و اینبار بر قلبم قفلی محکمتر خواهم زد.

چهره ام سنگی تر از پیش خواهد بود.

اینگونه خود را مجازات میکنم.

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

من دچار عشقت شدم، خواست خودم و از سر آگاهی نبود اما دوست نداشتن من به گمانم، برای تو آگاهانه بود، دست کم نه از آنگونه که من به تو دچار بودم یا همانگونه که او را دوستدار شدی یا ...دوست داشتن‌های ما از یک جنس نیست.تو برای من اولویت بودی اما من شاید تنها یک انتخاب برای تو، در کنار انتخاب‌های دیگر.من بدنبال یافتن عشقی بودم که در جوانی از خود دریغ کردم و به تو دل بستم از نگاه اول، دلم می‌خواست کاش تو هم مرا برگزینی. توهم من ریشه در همین خیال داشت و سال‌ها مرا دچار و امیدوار نگهداشت و البته زنده. گاهی

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ساعت 17:56 نويسنده اميد اميدي |

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

كفش‌هايم كو،چه كسي بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.مادرم در خواب است.و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذردو نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.بوي هجرت مي‌آيد: بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.صبح خواهد شدو به اين كاسه آبآسمان هجرت خواهد كرد. بايد امشب بروم.من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردمحرفي از جنس زمان نشنيدم.هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.كسي از ديدن يك

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ساعت 17:46 نويسنده اميد اميدي |

برچسب: نویسنده: حدیث سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1404 ساعت: 22:36

صفحه بندی